تاشورا

میشناسم گاوی

نه ز او بهره ی شیر است مرا

نه که خواهم بزنم  گردن او بهر خوراک

هر دمی بهر چرا

نرم نرمان گذری دارد بر کلبه ی ما

لیک من در عجبم زین موجود …

که به هنگام عبور

نه زند عاروقی اندر پس نشخوار قدیم

نه که ماما کند از ناله ی آن ناله ی این

2 Responses to تاشورا

  1. سعيد می‌گه:

    با سپاس و درودي بي پايان .
    همچناني كه هر انساني شمعي است ، ما را از ظلمت قيرين چه باك !
    روزي شماها كه شمعي بوديد در راه عصر روشنگري جامعه ايران ، با زنده باد ها و سپاس گذاري ها ياد خواهيد شد . به اميد نزديكي آن روزها .

  2. علی می‌گه:

    سلام
    بابت نگاهت و مرامت دستت رو میبوسم و به این بوسه افتخار میکنم ، عزت زیاد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: